دختر خاله ها

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز می‌کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط سارا- الهام نظرات ()

موهامو کوتاه کردم...یعنی کوتاه ااا...یعنی خیلی کوتاه...یعنی پسرونه پسرونه....جوری که الان موهای داداشم از من بلندتر...قبل از کوتاه کردن موهام تا وسط کمرم بود...

واسه نیمه شعبان 2 جا مولودی دعوت بودم...هرکس منو میدید میگفت شبیه گوگوش شدم...

این کوتاه کردن مو یه نکته خوبی داشت..حالا هرکس ازم بپرسه عروسیتون کی؟ میگم هروقت موهام بلند شه..چون عروس که نمیشه موهاش کوتاه باشه...

××ترنم مهدیه واقعاَ خوردنی شده...آدم دوست داره تو بغلش بگیره فشارش بده...انقدر این بچه ملوس شده...

--------------------------------------------------------------------------------------------

دچار یه بی تفاوتی شدم...هیچ چیز واسم مهم نیست...حوصله حرص خوردن هم ندارم...این شعر ابی کاملاَ با حال و هوای این روزای من هماهنگه:

من...خالی از عاطفه و خشم..خالی از خویشی و غربت..گیج و مبهوت بین بودن و نیودن...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳۱ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط سارا- الهام نظرات ()

نشستی از اون بالا به چی داری نگاه میکنی؟؟؟؟

به بدبختی بنده هات؟ لذت میبری از اینکه روز به روز بیچاره ترشون میکنی؟؟؟

نمیتونی خوشی هاشونو ببینی؟.....

خیلی خودخواهی ...میدونی چرا؟ چون دوست داری یه کاری بکنی که همیشه بنده هات التماست کنن...هی التماست کنن.....هی ناله کن...... هی صدات کن...که چی ...چون دوست داری صداشونو بشنوی...یعنی هیچ راه دیگه ای نیست که واسه اینکار...

اصلاَ انگیزه ات از اینکه انسان رو آفریدی چی؟ اینکه زجرش بدی؟؟؟ مردونه تو فقط یه نمونه به من نشون بده ...یکی که تو زندگیش درد نداشته باشه...یکی که کاملاَ خوشبخت باشه... هیچ مشکلی نداشته باشه...به خودت قسم عمراَ اگه بتونی پیدا کنی..

دیگه وقتشه که بازنشسته بشی..همه کارهات اشکال داره..تعداد اشتباهاتت زیاد شده... عین خیالت هم نیست..هیچ کاری هم واسه درست کردنشون نمیکنی...

همه معجره هات رو هم که خرج کردی رفته..نگفتی یه دونه اش رو نگه دارم بلکه یه روز به درد یه کسی بخوره...

حالا هم ازت معجزه نمی خوام... فقط اگه واست زحمتی نیست یه نشونه بده تا راهم رو پیدا کنم...همین.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط سارا- الهام نظرات ()

به معنای واقعی کلمه داغونم..داغون...

نه راه پس دارم نه راه پیش...

حالم داره از همه چی بهم میخوره...

دلم میخواد بالا بیارم رو این زندگی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط سارا- الهام نظرات ()

تو زندگیم خیلی دیر پیدات کردم خیلی هم زود از دستت دادم...اون موقع قدرت رو نمبدونستم...ولی این روزا جای حالیت رو بیشتر از هر وقت دیگه ایی احساس میکنم...دروغ چرا؟ شاید تا الان اصلاَ به نبودنت فکر نمیکردم...ولی الان...خیلی دوست داشتم بودی...میدونم که اگه بودی هیچ وقت پشت من و حامد رو خالی نمیکردی...این روزا که همه با ما غریبه شدن...مطمئنم اگه بودی درکمون میکردی...ما رو میفهمیدی...

یادش بخیر هر موقع میومدم خونه ات بهم پول تو جیبی میدادی..و چقدر اون پول هرچند ناچیز بهم مزه میداد...

دایی جون ..خیلی دلم برات تنگ شده..مطمئنم از اوضاع و احوال ماباخبری...خودت یه جوری کمکون کن...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط سارا- الهام نظرات ()

دیروز قرار بود کلاس زبان خونه ما باشه...از اونجایی که مامان هم خونه نبود..باید من غذا درست میکردم..ساعت ٣ بدو بدو از بیمارستان رفتم خونه...یه دوش گرفتم و یه ذره خونه رو جمع کردم و پریدم تو آشپزخونه...واسخ اولین بار بود که میخواستم برنج آبکشی درست کنم ..اونم واسه ١٠ نفر آدم...برنج و خیس کردم و رفتم از تو فریز مرغها رو در آوردم و شروع کردم به سرخ کردنشون...بعد که کاملاً سرخ شد..گذاشتم که بپزه...بعد هم آب برنج و گذاشتم و برنج و درست کردم...دیگه کارهام ساعت ۶:٣٠ تموم شد..آمده شدم تا مهمونام بیان(الان عین بفرمایید شام بود)....اول تر از همه حامد اومد با یه شاخه گل رز سیاه...خیلی خوشگل بود.بسیار غافلگیر شدم..کلی ذوقیدم...(ادامه اش رو نمیتونم بگم ..زشته..خانواده از اینجا رد میشهنیشخند) بعد هم کم کم رضا و عسل و رامین و و بقیه اومدن...بعد از کلاس شام رو آوردم..تازه مرغها رو با کلی چیپس هم تزئئین کردم...بسیار زیبا شدن..برنجش هم خوب شد فقط یکم نمکش کم بود...همه هم کلی با اشتها غذا رو خوردن...تهش هم حامد گفت..خدا رو شکر خداقل میدونم از گشنگی نمیمیرمخنثی دیگه یه ذره به خودم امیدوار شدم.

پ ن١: میدونم الان میگین این غذا که کاری نداره..ولی واسه من که کلاً اولین بارم بود هم برنج درست میکردم هم مرغ..اونم واسه تعداد زیاد...خیلی مهم بود..

پ ن٢:نمیدونم چرا این روزا احساس میکنم همه شادی هام لحظه ایی...انگار یه چیزی ته ته وجودمه که نمیذاره از زندگی لذت ببرم...تا یه ذره احساس خوشحالی میکنم..انگار یه صدایی یهم میگه..زیاد شادی نکن..اینم تموم میشه...نمیدونم چرا..همش منتظر یه اتفاق بد هستم..نمیدونی چی.. کلاً خیلی کلافه ام..کلافه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط سارا- الهام نظرات ()

هوس کردم بعد از مدتها دوباره بنویسم..ولی از بس که ننوشتم اصلاً یادم نمیاد چه جوری و چی می نوشتم...چطوره که از تعیلات شروع کنم...

پنج شنبه: صبح تا ظهر که بیمارستان بودم..بعد هم که اومدم خونه خوابیدم تا بعدازظهر..بعد که شام درست کردم چون مامانم با دایی ام اینا رفته بود کردستان...قبل از خواب هم یکم کتاب خوندم و خوابیدم...یه روز خیلی خیلی معمولی...

جمعه: ساعت ١٠ بیدار شدم ..یه دوش گرفتم بعد آماده شدم با وحید و حامد رفتیم کلاس ..تا ساعت ۴ کلاس بودیم...بعد از کلاس اومدیم خونه ما سوسی گرفتیم به عنوان ناهار خوردیم...بعد وحید رفت بیرون..الهه و بابام که خوابیدن..من و حامد فیلم دیدیم..اسم فیلم یادم نیست چی بود..ولی قشنگ بود... حدود ساعت ٩ بود که حامد رفت خونشون...یه روز خیلی معمولی...

شنبه: صبخ بیدار شدم و آماده شدم رفتم خونه حامد اینا....اونجا بودم تا شب..کلی فیلم دیدیم..دیگه چشام داشت از کاسه در میومد... ساعت ١١ اومدم خونه... یه روز معمولی...

یک شنبه: بابام پیشنهاد کرد ناهار بریم کن..مریم(دوست الهه) هم باهامون اومد...خیلی خوب بود..خیلی خوش گذشت...جاتون خالی یه دیزی خیلی خوش مزه هم زدیم به بدن..چسبید حسابی...دیگه تا اومدیم خونه ساعت ٨ بود..مننم عین خانوم های خونه دار بدو بدو رفتم تو آشپزخونه به شام درست کردن...بعد از شام هم ولو شدم تو رختخواب تا خود صبح...یه روز هیجان انگیز...

کلاً خیلی از این تعطیلات استفاده بهینه کردیم...نیشخند

راستی مامان یک شنبه شب اومد...(واسه من سرویس قاشق و چنگال گرفته بود..بسیار زیبا بود.. من الان دیگه همه جهازم تکمیله..میخوام برم خونه شوهر..از خود راضی)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۸ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط سارا- الهام نظرات ()

از کسی که دوست داره بی تفاوت عبور نکن..شاید هیچکس دیگه مثل اون تو رو دوست نداشته باشه...از کسی هم که تو دوسش داری ساده نگذر..شاید هیچکس رو دیگه مثل اون دوست نداشته باشی...

تازه دارم معنی این حرف رو میفهمم..شاید اگه ١٠ سال پیش به این جمله حتی یه ذره فکر میکردم الان وضعیتم خیلی بهتر بود...نمیدونم شایدالان دارم تقاص اون موقع رو پس میدم...تقاص شکوندن یه دل...تقاص بهم زدن یه زندگی...تقاص بی فکری هام...تقاص بچه بازیام...اگه اون موقع فقط یه ذره، یه ذره دل و جرات داشتم...حتی الان هم ندارم...

کاش زندگی دکمه برگشت داشت...الان دارم واقعیتهایی رو می فهمم که دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد..جز طلب بخشش...هرچند که تو بزرگتر از اونی که حتی به روم بیاری...

 

**این روزا حالم داره از خودم بهم میخوره...

**این بارون لعنتی هم که انگار خیال بند اومدن نداره...

**ببخشید که هر وقت حالم بده اینجا می نویسم..اینجوری یکم آروم تر میشم...

 

نویسنده:الهام

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط سارا- الهام نظرات ()


Design By : Pichak